نازدار ما،محمدرهامنازدار ما،محمدرهام، تا این لحظه: 15 سال و 8 ماه و 12 روز سن داره

❤❤محمدرهام هستی مامان وبابا❤❤

شیرین تر از عسل 4

تاريخ : سه شنبه 11 مهر 1391 | 16:38 | نویسنده : مامان سمانه بازم مامانی از توی عکسهام یه گلچین تهیه کرده ومیخواد یه پست شیرینتر از عسلی دیگه برام بنویسه.   صحبت درگوشی: اگه بین عکسها دقت کنید یه عالمه عکس که به خوراکیهای خوشمزه مربوط میشه میبینید که به نظر من چون مامانی خیلی از دست من در رابطه با تغذیه ام حرص میخوره روی این سوژه حساس شده واز هله وهوله خوری من واسه خودش آلبوم درست کرده ومطمئنم از اینکه توی آلبومش جای عکسهای غذاخوردنم خالیه خیلییییییییییی ناراحته. به قول دکتر ابطحی :مادرِدیگه!!!!!!!همیشه نگرانه         1391/02/13   ورزشکاران،دلاوران،نام آو...
3 دی 1391

گلی درگلستان

تاريخ : يکشنبه 9 مهر 1391 | 2:50 | نویسنده : مامان سمانه یکشنبه1391/07/02 شب گذشته خونه پدرجونم خوابیدیم وصبح بعد از بیدارشدنمون دایی تصمیم گرفت برامون یه برنامه گردش ترتیب بده وپیشنهاد بسیار خوبش با استقبال مامان مواجه شد وحاضر شدیم وسرراه رفتیم دنبال یایا(اسم جدیدخاله سارا )وچهارتایی روانه بازارگل شدیم.   ای بابا مامان از تو ماشین عکس گرفتن روشروع کردی.عجب پشتکار قوی ای داره این مامان من در پروژه عکاسی از من خب رسیدیم!!!!!! فکرکنم بهتره ازهمینجا شروع کنم فکرکنم منم مثل مامانم کاکتوس دوست دارم،اینو از حالت چشمام میشه حدس زد مامانم از اینا هم دوست داره...
3 دی 1391

جریانات من درعروسی

تاريخ : پنجشنبه 6 مهر 1391 | 19:08 | نویسنده : مامان سمانه 1391/06/30پنجشنبه در روزهای پایانی شهریور ماه به عروسی پسرخاله بابایی (آقایوسف)دعوت شدیم ومن توی اون عروسی برای اولین بار گریه وشیون سر ندادم ونشون دادم که دیگه واسه خودم آقایی شدم.   اولش کمی توی بغل مامان نشستم وبعد که با محیط آشنا شدم رفتم سراغ بدو بدو وبازی با بچه ها وکلی خندیدم وبهم خوش گذشت. با هدیه وامیر مهدی دنبال بازی میکردیم  .حتی اگه بچه ها خسته میشدن ودقایقی میایستادن من سرشون جیغ میزدم وبه ماراتن دعوتشون میکردم. البته ناگفته نماند که مامانمم نقش مهمی داشت وهمش درحال دویدن دنبال من بود. اینجا دارم دامن هدیه رو میکشم تا...
3 دی 1391

ماجراهای من واتوبوس

تاريخ : پنجشنبه 6 مهر 1391 | 1:05 | نویسنده : مامان سمانه       1391/06/29 من وبابایی رفته بودیم گردش تا از غروب آخرین روزهای تابستانیمون لذت ببریم که این شد حاصلش: یک اتوبوس خوشگل وزیبا   من عاشق ماشینم وبه همه ماشینهای سواری با تشدید وغلیظ میگم: ماششششششششش وبه همه ماشینهای بزرگ اعم از اتوبوس ومینی بوس وکامیون وتریلی وجرثقیل میگم: اُتــــــــــــــــــــــــــــــوس امروزم بابایی که از سرکار اومد وبا هجوم نوای بییــــــــــــــــم،بییــــــــــــــــــــــم ِمن مواجه شد و در برابر زور وجبر ِمن تسلیم شد وراهی خیابون شدیم ووقتی برگشتیم خونه پدر...
3 دی 1391

درس عشق مرزیدن به همنوع

تاريخ : چهارشنبه 29 شهريور 1391 | 12:18 | نویسنده : مامان سمانه پسرگلم سلام امیدوارم همیشه خوب وتندرست باشی ماه من. الان که داری این مطلب میخونی نمیدونم چندسالته ولی مطمئنم حال امروز منو میفهمی اینو از هوش وعاطفه سرشاری که توی این سنِ کم ازت میبینم  میتونم تشخیص بدم. ماه من توی روزگاری که از همه میشنوم مهربونی ومحبت مرده،آدمهایی کنارم هستن که توی عشق ورزیدن بی بدیلن،آدمهایی که فقط ازم توقع ندارن،آدمهایی که منتظر نیستن تا از من بهشون عشقی برسه وبعد چند صدم اونو اونم از روی وظیفه واجبار بهم پس بدن. آگاه باش نفسم که همیشه وهمه جا توی تمام فراز ونشیبهای زندگی هم هستن کسایی که داشتنشون برای خیلیییییییییییی ها رو...
3 دی 1391

دومین قرار دوستانه من با فرشته های همسالم

تاريخ : 26 شهريور 1391 | 11:35 | نویسنده : مامان سمانه سلام من روزسه شنبه 1391/06/21همراه مامانم به یک قرار دوستانه دیگه رفتیم وجاتون خالی خیلییییییییییی هم بهمون خوش گذشت. البته من این سری کمی اذیت کردم وعلتشم این بود که من طبق روال همه پارک رفتنهام میخواستم برم پیاده روی ودو انجام بدم که مامانی مانعم شد ومنم کلافه شدم وهمه اسباب بازیهای دوستامو گرفتم واگه میخواستنشون جیغ میزدم ومیگفتم :نـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه که این عمل من خیلی با عث تعجب مامانی شده بود غافل از اینکه عمل من عکس العمل قرنطینه ای بود که خودش برام درنظر گرفته بود والان هردو مون از رفتار اون روزمون پشیمونیم.   من...
3 دی 1391

سفرنامه ای از مشهد تا شمال

    تاريخ : چهارشنبه 22 شهريور 1391 | 19:47 | نویسنده : مامان سمانه     1391/06/07 با یاد ونام خدای مهربون راهی مشهد مقدس ودیار یار شدیم .من چند ماه پیش برای اولین بار رفته بودم پابوس امام رضا ولی این اولین باره که همراه آقایون(سری پیش فقط خانوما بودن ومن وامیرحسین) وبا ماشین به زیارت ضامن آهو میرم .تا به تجربیات سفرهام افزوده بشه .اینجا شهرگرمسارِکه ما توی یک پارک نشستیم وصبحانه نوش جان کردیم . اینجا جوجو شدم بعدش توی ماشین همش به مامی جونم لم میدادم وشاهانه به خیابونها وجاده ها نگاه میکردم تا اینکه حوصله ام سر رفت ورفتم سراغ درهای ماشین تا بازشون کنم وبپرم پایین ووقت...
3 دی 1391

حال این روزهای من وسالگردعقدمامان وبابا

تاريخ : سه شنبه 31 مرداد 1391 | 13:06 | نویسنده : مامان سمانه بسم الله الرحمن الرحیم سلام ودرود بی پایان با وجود اینکه هرروز با مامانی میریم بیرون ولی من اصلا"حوصله تو خونه موندن رو ندارم وهمش نوای بییم بییم سر میدم وچون مدتهاست که فهمیدم کلیدهای کاربردی آسانسور3وpهستن اگه این قد 85سانتی جلوی آزادی من رو نگرفته بود تا مامان کفشهاشو بپوشه قطع به یقین از  دستش متواری میشدم تا زودتر به محیط بدون سقف برسم. بعد از حرکت آسانسور به دیوار روبه روی در تکیه میدم وبه دنبال این خانومه که طبقه ها رو اعلام میکنه میگردم ویه حسی بهم میگه که توی سقف نشسته ومن اونجا دنبالش میگردم ونزدیک توقف آسانسور هم که میشه میپر...
3 دی 1391

عمرگران

تاريخ : پنجشنبه 26 مرداد 1391 | 12:03 | نویسنده : مامان سمانه 1391/05/24 سلام امروز روز پر مخاطره ای داشتیم صبح با مامانی آماده شدیم تا همراه چند تا از دوستامون (محمدمهدی ومامانش عسل ومامانش وامیرطاها ومامانش )بریم کیدز لند وچندساعتی از محیط شاد اونجا لذت ببریم . این شد که من ومامانی رفتیم آریاشهر وبابایی اومد دنبالمون وراهی شدیم وتوی میدون تجریش بودیم که خاله مرضیه مامان محمدمهدی زنگ زد وگفت :کیدزلند پلمب شده وما از همونجا دورزدیم وبرگشتیم.و من ومامان وبابام یک دنیا از خاله مرضیه بابت تماس به موقعش متشکریم. بابایی خوبم با وجود روزه بودن وگرمای هوا ما رو مجدادا"تا آریاشهر همراهی کرد ورفت سرکارش ومن  ب...
3 دی 1391

واکسن 18ماهگی

تاريخ : شنبه 21 مرداد 1391 | 21:52 | نویسنده : مامان سمانه سلام ودرود وتسلیت به مناسبت شهادت مولای متقیان علی(ع)   گل توگلدون سلام،قندتوقندون سلام ،عزیزخونه ام سلام،یکی یه دونه ام سلام ماه من روزچهارشنبه1391/05/18که با 19ماه رمضون وضربت خوردن مولامون مصادف شده بود شما رو بریم وواکسنت رو زدیم.وقتیکه توی اتاق انتظار نشسته بودیم تا نوبتمون بشه با کنجکاوی فراوون رفتی تا ببینی علت گریه بچه ها چیه؟؟؟وقتی متوجه شدی توی اتاق واکسانیسیون چه خبره خیلی ریلکس به من وبابی گفتی بییــــم(بریم)وما بهت گفتیم تازه اومدیم کجابریم؟؟؟؟بعدش رفتی جلوی درب درمانگاه وبه ما نگاه کردی وگفتی:بییـــــــــــم وما داشتیم نگاهت میکردیم که ناگها...
3 دی 1391