نازدار ما،محمدرهامنازدار ما،محمدرهام، تا این لحظه: 15 سال و 8 ماه و 18 روز سن داره

❤❤محمدرهام هستی مامان وبابا❤❤

کارگاه مادروکودک(جلسه چهارم وپنجم)

سه شنبه1392/06/26 اولین صحبت اندیشمندانه ی من ویایان جون موضوع صحبت پروانه های خوشگل در ورودی کلاسمون  ویانا-یایان-من  حرکت مورد علاقه همه بچه ها  به کمک مامانم درخت پرتقال درست کردیم  بعد با کمک دوستام میز وصندلی ها رو جمع کردیم وهمه جا مرتب شد.    خاله ناهید وخاله زهرا منو تشویق کردن وگفتن: آفرینننننننننننن محمدرهام ادامه مطلب حاوی جلسه پنجم است دوشنبه1392/07/01   باز آمد بوی ماه مدرسه بوی بازی های راه مدرسه بوی ماه مهر ، ماه مهربان بوی خورشید پگاه مدرسه از می...
4 مهر 1392

سی ویکِ محترم

درود وهزاران روزخوش وخیرمقدم   خدا تو را آفرید تا من زیبا ترین پسردنیا را مادری کنم   من عاااااااااااااااااشق این پست نانوشته وعکساش بودم نمیدونم چطوری یادم رفت بنویسمش!!!درحدیکه وقتی مرور کردم ودیدم ننوشتمش شوکه شدم پسرک نازم،نازدار شیرینم این حواس پرتی منو ببخش پانزدهم شهریور تا چشماتو باز کردی بهت گفتم تولدت مبارک عروسکم وشما هم گفتی:برام کیک نمیپزی؟؟؟ منم حالم اصلا خوش نبود ودرگیر عفونت شدید ونابه هنگام گوشم بودم ومیخواستم برات کیک بخرم ولی این حرفت مامان بیحال رو کشوند توی آشپزخونه وماحصلش غذای مورد علاقه ات ویه کیک خوشمزه شد. نوووووووووش جونت عزیزم انشالله 310ساله...
30 شهريور 1392

حکایت نامه محمدرهام

مامان سمانه جوجو میخوای؟؟؟ مامان:تو جوجوی منی دیگه عزیزم من:من که جوجو نیستم این جوجوئه،من مَحَمد رهامم،محمدرهام فسقلییییییییی   بابایی برام ابمیوه بخر لطفا بابایی:چه ابمیوه ای میخوری پسرم من:آبِ گوشت   یایان بیا بریم استخ توپ رایان:من توپا رو دوست ندارم من:چرا دوست داری!!دقت کن!!ببین چقدرتوپا قشنگن   کاله سارا من دائم میئم گَدِش خاله سارا:کجا خاله جون؟؟منم میبری؟؟ میرم پیش نی نییا دوستام،تو بُزگـــــــــــــی..........بمون خونه بیرون سَده ســــــَما میخولی   یه روز که مهمون داشتیم قبل از اینکه مامان به بابایی بگه چی بخره گوش...
29 شهريور 1392

شهربازی

سلام،روزخوش 1392/06/24دوشنبه دیدار با فرشته های بهمنی ومامانهای نازشون اونم توی یه محیط عالی به اسم شهربازی  من-کسرا-علی   ادامه پراز عکس وهیجانه من ورایان با یار شفیقمون جناب توپ بازی کردیم    پرتشون کردیم توی این قسمت !!آخه ما کوچولوییم ونمیتونیم بندازیم توی سبد بعد ناگهان من به فکر فوتبال افتادم وتوپ رو انداختمو حالا شوت نکن کی شوت کن!!!!!! من پا به توپ به سمت خط حمله ومامان به دنبال من برای دریبل توپ وگذاشتنش سرجاش  درحال تماشای دوستمون علی آقا بعد من ناگهان تصمیم گرفتم برم بالای این دستگاه وبرم از اون انتها تو پها رو بیارم ...
27 شهريور 1392

نمایشگاه مادروکودک

شنبه1392/06/23 سلام وصد درود من ومامانی وباباییم رفتیم نمایشگاه مادرو کودک خوب بود دیروز میرفتیم وشقایق جون وارشان نازنین رو هم میدیدیم ولی خب مهمون داشتیم(دایی باباعلیرضا) ونشد که بریم. درحال دویدن برای ورود به سالن من اصلا اهل زدن بچه ها نیستم ولی تا دلتون بخواد پیدا میشن بچه هایی که منو بزنن ،اوایل منم میزدمشون ولی مامانم بهم گفت: شاید اونا نمیدونن دستها برای زدن نیست ومتاسفانه این حرکت بچه ها توی روحیه من تاثیر بدی میزاره ومن عصبی میشم. مامانم به این نتیجه سیده که باید به من یاد بده همه نینی ها خوب نیستن ومن باید بدونم که نینی بد هم وجودداره واخلاق یه نینی خوب نباید تحت تاثیررفتارهای یه نین...
26 شهريور 1392

کارگاه مادروکودک(جلسه سوم)

1392/06/19سه شنبه اول بردمت خانه بازی نفسم تا حسابی خوش بگذرونی واشباع بشی واین جلسه کلاستون توی پارک برگزار میشد وخیلی عالی بود ، چی بهتر از لذت از طبیعت توی هوای مطبوع عصر یک روز شهریوری؟؟ اونجا به یه دختر شیطون بلا به اسم غزل دوست شدی   ادامه درادامه محمدرهام نوشت:   این غزل خانوم اون پاندا رو روی سرسره میذاشت ومیگفت: باباش بگیرش،مواظبش باش منم هاج وواج ومتعجب نگاش میکردم!!!!!!!!!!  با هم ارتباط خوبی داشتیم وباهم اخت شده بودیم     بعد از خانه بازی راهی محل تشکیل کلاسمون شدیم. ومن توی مسیر به همه درختا عشق...
25 شهريور 1392

کارگاه مادروکودک(جلسه دوم)

سلام ودرود فراوون   1392/0610یکشنبه   وقتتون بخیر وخوشی   توی این جلسه از کلاسمونم مثل جلسه قبل شعر خوندیم وبازی های تحرکی واحساسی انجام دادیم.البته ما یکی دوساعت زودتر میریم تا شما تاج سرم توی محیط بازی کنی وبعد که کلاس شروع میشه حواست به کلاس باشه البته کاملا اینطور نیست ومنم برام اهمیتی نداره چون مهم شاد بودن ولذت بردنته ماه من.   بفرمایید ادامه مطلب درخدمت باشیم    بازی عمرمن ورایان جون قبل از شروع کلاسشون    بعد همراه خاله زهرا ورایان رفتیم پارک وبا گُبه میشکیه آشنا شدیم  ماهکم خیره به گُبه میشکییه ...
25 شهريور 1392