نازدار ما،محمدرهامنازدار ما،محمدرهام، تا این لحظه: 15 سال و 8 ماه و 19 روز سن داره

❤❤محمدرهام هستی مامان وبابا❤❤

اتل متل توتوله 9

سلام وعرض وقت بخیر مدت مدیدی بود مامان من به دنبال ماسه دریابود وچون قصد شمال رفتن نداشتیم به دوست وآشنا سپردیم که هرکی رفت برامون یه کم بیاره. تا اینکه عمومنصور شوهر عمه گرامم وخانواده راهی محمود آباد شدن وبرامون یه عالــــــــــــــــــــمه ماسه آوردن تا از بازی باهاش لذت ببرم ومن ومامان کلی دلشاد شدیم ودعاشون کردیم . جاداره از همین جا از عمه وشوهر عمه ی عزیزم یک دنیا تشکر کنم. ماسه ها توسط مامانی وسواسی به مدت یک هفته آفتاب خورد وضدعونی شد ،بارها هم الک شد که انصافا تمیز بود وسپس مورد بهره برداری من قرار گرفت. 1392/06/07 بدون شرح       &nb...
21 شهريور 1392

اتل متل توتوله 8

      1392/06/02 درود چندوقت پیش با مامان سمانه رفتیم سوپرمارکت سرکوچمون وبا وسواس ودقت بسیار یه بسته ماکارانی خریدیم ،اونم نه برای خوردن بلکه برای بازی کردن ولذت بردن. کلبه ی پارچه ایم که توی عکسها مشهوده چندماه پیش توسط مامان وبابا جمع شد ورفت توی کارتنش اونم به علت اینکه من با جامپینگ اشتباه میگرفتمش ومیپریدم روش واصلا گوشم بدهکار نبود که این کار بسیار خطرناکه تا اینکه چند شب پیش ناگهان وبدون مقدمه زدم زیرگریه ومامان وبابا رو متعجب کردم ووقتی جویای علت شدن،گفتم: من دلم برای خونه ام تنگ شده لطفا بیاریدش مامان وبابام خندیدن وگفتن خب صحبت کن چرا اشک میریزی !!!حیف این مرواریدا ن...
21 شهريور 1392

یه روزخوب وبی نظیر

روز سه شنبه 1392/06/05 روز بسیارخوبی برای من وپسرم بود با دوتا از بهترین دوستام قرار داشتم که البته با یکیشون کاملا اشنایی داشتم ویکی دیگشون رو برای اولین بار ملاقات میکردم.واقعا که چه روز فوق العاده ای بود دوست گلم که عرض کردم خدمتتون مثل صدای ملایم ونجیبش ،ظاهر مهربون وقلب رئوفی داشت .پسرگلشم که طبق تصورم ماه ووروجک بود.وبسیار خجالتی !!!!منم مراعاتش رو کردم وحسرت بغل کردن وچلوندنش رو توی دلم نگه داشتم. تونستید حدس بزنید با چه فرشته هایی ملاقات داشتیم؟؟؟؟؟؟ اینم یه راهنمایی   کاملا درسته ما با منا جون مهربون وپسرماهش قرارداشتیم     درادامه مطلب منتظرنگاه مهربانت...
7 شهريور 1392

اتل متل توتوله 7

به نام دوست که هرچه دارم از اوست درود بریاران همیشگی ومهمانان 1392/05/17پنجشنبه پسرنازم همچنان به ماشین بازی علاقه زیادی داری وجدیدا هم به تابلوها وجاده علاقه مند شدی وهمش میگی اینجا جاده است یا مثلا هر فرورفتگی رو که میبینی میگی جوبه،همشم مراقبی که چرخ ماشینها توی جوب نیفتن. منم برات جاده درست کردم  پسرگلم به پازلهای چوبی وجورچینهای چوبی خیلی علاقه داری!این قطار رو خیلی دوست داری وعاشقشی،هرروز باهاش بازی میکنی وخوشحالم که ازش به خوبی مراقبت میکنی.     درادامه منتظر شماییم 1392/05/31پنجشنبه رنگ برروی حجم    وجرقه ابتک...
6 شهريور 1392

مهمونی فرشته ها

دیروز یکشنبه 1392/06/03 خونه دوست خوبم رایان جون دعوت بودیم،یه نی نی پارتی ناب وخوشمزه که هم به مامانها وهم به نی نی ها خیلی خوش گذشت. چند تا ازدوستهای مهربونم رو بعد از ماهها دیدم وکلی با هاشون بازی کردم. از خاله زهرا مامان رایان جون که این فرصت وضیافت رو نصیبمون کرد یک دنیا ممنونم.     درادامه با ماهمراه باشید    قسمت شیرن وجذاب فرشته های بهمنی   هیجان از نوع محمدرهامی    هیجان عسل خانومووووووووو      من وآراد به هم اب می پاشیدیم وهردومونم از اینکه صورتمون خیس بشه بدمون میومد ...
5 شهريور 1392

ما بله گفتیم وعشق آغازشد

وچه نیروی شگفت انگیزیست، دست هایی كه به هم پیوسته ست! به یقین، هركه به هر جای در آید از پای دست هایش بسته ست! دست در دست كسی، یعنی: پیوند دو جان! دست در دست كسی، یعنی: پیمان دو عشق! دست در دست كسی داری اگر، دانی، دست، چه سخن ها كه بیان می كند از دوست به دوست، چه نهان ها بیان میکند از عشق به عشق، ازعشق دویار   ازعشق دووالد به عزیزو دلدار یکی زیر،دوتارو دستهایمان زیبا ترین بافتنی دنیاست   مهمان جشن کوچک ما درادامه مطلب باشید عکسی که مشاهده کردید رو خیلیییییییییی خیلی دوست دارم دوسالی بود میخواستیم برای سالروز عقدمون بریم آتلیه واین عکس رو بگیریم ولی جور نمیشد ...
31 مرداد 1392

❤شومن کوچک من❤

عروسک مامان سلام،دوستهای مهربونم سلام یادتونه گفتم گل پسرم برای 24مرداد وقت آتلیه داره؟؟متاسفانه از روز قبلش چنان سرگیجه مرموزی گرفتم که نگو واین شد که وقت آتلیه رو کنسل کردم وبه سه شنبه 29مرداد منتقلش کردم. از حدود 10روز قبلشم مشغول دوخت ودوز برای پسری شدم وسه تا لباس خوشگل براش دوختم که البته ناگفته نمونه بدون کمکهای مامان گل وهنرمندم قطعا موفق به این امر نمیشدم. روز خوبی بود توی آتلیه هم پسرم عکسهای خوبی گرفت و ما 8تا عکس انتخاب کردیم که توی 6تاش یه لباس تنشه وعلتشم اینه که پسرم خسته شد ودیگه همکاری نکرد ولی همینم عاااااااااالی بود چون ما معمولا سریالی ودو قسمتی میریم آتلیه ولی این بار با یه قسمت قائله ختم به خی...
31 مرداد 1392