نازدار ما،محمدرهامنازدار ما،محمدرهام، تا این لحظه: 15 سال و 8 ماه و 21 روز سن داره

❤❤محمدرهام هستی مامان وبابا❤❤

سیزده به در

سلام ،سلام به دوستهای گلم وپسرماهم پسرخوشگلم توی آیین ایران باستان عدد 7مقدس وعدد 13منحوس دونسته میشده وبه همین خاطر مرسوم بوده وهست که همه مردم سیزدهم فروردین از خونه میزنن بیرون تا نحسی رو فراری بدن وبهش میگن سیزده به در،این سومین تجربه سیزده به در شما نازدونه منه ودومین سیزده به دری که درجمع خانواده من وکارخونه بابابزرگم.فرشته ی ناز من به ما که خیلی خوش گذشت امیدوارم به شماهم خوش گذشته باشه تنها بدی اون روز مسمومیت بابا علیرضا بود ولی بابای گلت نذاشت روز ما خراب شه وتوی اتاق بابابزرگ کل روز رو استراحت کرد ماه من فقط کافیه یه جا یه کوچولو آب جمع شده باشه سریع به تب وتاب میفتی که سنگ پیدا کنی وبندازی توی آب ولذت ببری اینجا با...
22 ارديبهشت 1392

ماجراهای من وامیرحسین

سلام ودرود فراوان وعرض دلتنگی برای دوستهای گل ومهربونی که مارو از یاد نمیبرن. توی این مدت سرمون خیلییییییی شلوغ بوده همش مهمونی وجشن وسفر بودیم جای همتون بسیار بسیار خالی. امیرحسین پسردایی مامان سمانه است ویک ماه و13روز از من بزرگتره وما تا حالا نتونسته بودیم ارتباط خوب ومحکمی داشته باشیم ولی درنوروز 92توی خیلی چیزا به تفاهم رسیدیم وخیلیییییی همدیگه رو دوست داریم وانقدر قشنگ باهم بازی میکنیم وهم صحبت میشیم که دل همه برامون غش میره البته هردوتاییمونم توی سال جدید بداخلاق وزورگو شدیم که مامانامون میگن اقتضای سنمونه. اینجا خونه امیرحسین ایناست وما داشتیم راجع به بَبعییها وباب اِفسنجی صحبت میکردیم .   مامان سما...
22 ارديبهشت 1392

وقتی میرم پارک!!!!!!!!!!

سلام وهزاران درود به همه دوستهای گلمون وفرشته های نازشون     عذرخواهی مارو بابت تاخیرمون بپذیرید اولین ومهمترین دلیلش     گردشی شدن آقامحمدرهام هستش ودومیش اینکه از اول بهار     پسرناز ومهربون من شده یه پسر بهانه گیر که 50درصد بهانه گیریهای     شب وروزش به دلیل نفخ شدیدیه که اومده سراغش که البته دکترها     معتقدن فصلیه ومختص بهار.امیدوارم به زودی زود گلپسرم نرمال     وروبه راه بشه. از بابای مهربونم ومامان گلم که نیمه دوم فروردین رو مراقب ما بودن و      نیمه شبهای بهاریشون  تهی ...
28 فروردين 1392

✿سومین بهارزندگیم✿

        امسال سال تحویل ساعت 14:31 بود ومن وبابایی تا واپسین دقایق خواب بودیم ومامان سمانه برخلاف پارسال بهمون رحم نکرد وبیدارمون کرد تا از کنارهم بودن لذت ببریم اینم هفت سین ماری امسال ما که فقط خدا میدونه مامان وخاله سارا ومامی جونم چقدر سر این مارها خندیدن     مامان سمانه امسال هفت سین قرآنی هم درست کرد،یعنی هفت آیه توی قرآن رو که با سلام شروع میشه با زعفران نوشت وبعد از تحویل سال با آب وگلاب مخلوط کرد وخوردیم این کار رو هرسال مامی جونم انجام میده ولی امسال مامانم هم درست کرد.     تا از خواب پاشدم ودیدم م...
6 فروردين 1392

اولین ودهمین

درود بی پایان من درتاریخ 1391/12/27 برای اولین بار توسط آرایشگری غیر از مامان سمانه پیرایش شدم.مامانم همیشه میگفت من تا دوسالگی پسرگلم رو اصلاح میکنم ولی بعد از اون باید احساس مردونگی وبزرگ شدن کنه ،البته ناگفته نماند که به مناسبت تولدم منو بردن ولی عمو آرایشگر موهای منو نزد وگفت حیفه موهاش هم خوشگل زده شده وهم خوشگله فقط براش سشوار بزنید که متاسفانه مامانم سشوارنزد برام وگفت موهای گلمو خدا سشوارزده مگه دختـــــــــــــــــــــــره!!!!!!!!!!!!!که من سشوار به دست شم وبدین ترتیب بنده برای اولین بار به آرایشگاه رفتم وبرای دهمین بار پیرایش شدم ودر آخرین ساعات بیست وهفتم واولین ساعات بیست وهشتم این امر میسرشد   ای...
6 فروردين 1392

مراسمات خواب وشعر خوانی

سلام پسرک رویایی من میدونی چرا بهت مگم رویایی ؟؟؟؟؟؟؟ چون همیشه آرزو داشتم بچم چشم وابرو مشکی وشیرین زبون باشه ،تصورمم از چهره ات همینیه که هستی والبته توی خوابم دیده بودمت جریان خوابهای مامانی وصحتشم وقتی بزرگ شی متوجه میشی. این شعرا رو با هم همخونی میکنیم ماه من،قسمتهایی که قرمز شده رو خودت میخونی زندگیم البته اگرحسشو نداشته باشی وقتی میگم مامانی شعر بخوننیم میگی : نه نخون اگرم بگم اشکال نداره پسر نازم پس مامان برات میخونه،میای میگی مامان سمانه نخون دیده(نخون دیگه) ومنم میگم :به روی چشمام      توپ سفیدم ..... گشنگ وناسی بیاتاباهم بریم ...... بییم بازی بازی چه ...
23 اسفند 1391

یک روز خوب برفی

درود وخوش آمد به همه دوستهاوخاله های گل ومهربون   1391/12/17 بله ،به همین زودی اولین ماهگرد از سومین سال زمینی شدنم هم رسید ومن 25ماهه شدم یادش بخیر یه زمانی رقم ماهگردهام یه دونه ای بود  مامان سمانه ام میگه انشالله رقمهای ماهگردم به بینهایت برسه مادره دیگه مامانی یه عهد جانانه بین خودش ومن گذاشته بود که به میمنت 25ماهه شدن من بریم یه گردش اساسی وویژه ی من که حسابی بهم خوش بگذره ،که البته قرار بود با 2روز تاخیر برگزار بشه چون 15اسفند مامانی آزمون داشت وفرداشم خسته بود خلاصه روز موعود رسید،صبح زود که مامانی رفت سر کمد تا لباس برداره دید که اااااااااااااااااااااای دل غافل عجب برفی اومده وبا خودش گفت ای بابا امر...
18 اسفند 1391