نازدار ما،محمدرهامنازدار ما،محمدرهام، تا این لحظه: 15 سال و 8 ماه و 15 روز سن داره

❤❤محمدرهام هستی مامان وبابا❤❤

رستوران مادر

1393/06/10 من ومامانم با دوستامون قرار داشتیم،یه قرار غیرمجاز چرا غیرمجاز؟؟ آخه از وقتی من به دنیا اومدم مصرف فست فود تو خونه ی ما ممنوع شده ولی خب گاهی مامان باید از موضع خودش کناره گیری کنه تا من عقده ای نشم       ماسک مرد عنکبوتی هدیه ی رستوران به پسرها وماسک پیشی هدیه ی رستوران به دخترها بود.         وبازهم استخرتوپ مگه میشه جایی استخر توپ باشه ومن به بازیهای دیگه بپردازم؟؟ از راست: محمدمهدی-من-احسان-باران-عسل-متین نیکا کوچولوی...
18 مهر 1393

نمایشگاه ومهمونی

1393/06/07جمعه دیروز همراه مامان ومامی جون وخاله سارا رفتیم نمایشگاه وبابایی اومد دنبالمون،یه کم خرید کردیم ویه کم دیگه از انتخابامون مدند وقرارشد بازم بیایم. این شد که جمعه هم همراه خاله وعمو ومامان وبابارفتیم نمایشگاه وخرید اسباب بازی هامون تکمیل شد. مامان همه رو قائم کرده وبه مناسبتهای مختلف یکیشو رو میکنه ومن از ذوق تا بیکران پر میکشم. این آقا پسر دوست نمایشگاهیمه اسمشم یایان(رایان)بود هی شکل ساختیم وبه هم هدیه دادیم.     بده ،بستان کودکانه!! آخرشم خرید یک بسته قاصدک نکته ی جالب این که روز قبل توی این...
18 مهر 1393

سالروز یکی شدن

1393/05/31 یادش بخیر هشت سال از پیوند آسمونیمون گذشت     به مناسبت این روز عزیز کیک باقلوا پختم و قرار بود بریم آتلیه ولی روز قبل یه مسئله ای پیش اومد ومامان وبابا ناراحت شدن وحس آتلیه رفتنشونو از دست دادن البته بعدش پشیمون شدن،چون آدمهای اطراف نباید بتونن روزهای قشنگ مارو خراب کنن که البته بار اولشون هم نبود،بگذریم بیخیال!!!!!! تو خونه عکس گرفتیم وشادی کردیم اینم کیک خوشمزه مون   بعد از انجام مراسم سالروز عقدمون تصمیم گرفتیم مامی جون وپدرجون رو شگفت زده کنیم آخه یکم شهریور سالگرد ازدواجشونه. به همین مناسبت من سمبوسه و...
12 مهر 1393

دوستانه

1393/05/23پنجشنبه دوره ی دوستای دانشگاه مامان سمانه بود واین بار خونه ی هانیه جون دعوت شدیم وکلی دورهم خوش گذروندیم. هانیه جون ومامانش رو حسابی تو زحمت انداختیم وشرمنده شون شدیم. اینم نسل بعدی هم دانشگاهی ها ستایش جون ومهرسام که برادر پرنیانه وعضو جدید گروهه،من وپرنیان بازمن دوربین دیدم وادا واصولم شروع شد. ماشینی که دستمه هدیه ی پرنیان وبرادرشه     بعد از مهمونی توی پله ها برای من ومامانم یه حادثه ی وحشتناک رخ داد. مامان سمانه زانوش گرفت یا پاش سرخورد!!!!!!!!نفهمیدیم چی شد!!!!!وبا باسن مثله کارتون تام وجری چهارپنج تا پله رو رفت پایین وتو...
12 مهر 1393

مسارفت مهشد(پشت صحنه)

پدروپسر به دنبال جای مناسب برای نشستن وهمچنان استاد عکس خراب کردنی ماه تابانم داشتی این حرکت رو انجام میدادی که مسئول پارک برات یه صووووووت محکم زد وچنان ترسیدی وبهت برخورد که حد وحساب نداشت. قربونت برم پسرک نازنازی من اینجا داری داد میزنی: ماااااااامااااااااااااان کمک !!!!الان خورشیدکمو میخوره خودت خورشیک رو میبردی داخل قفس وتا حیوونا نظرشون جلب میشد ومیومدن سمتت سریع میاوردیش بیرون ولی این سری یه کم خطا داشتی وخورشیدک دور میله تابونده شده بود وشما کلی وحشت کرده بودی که نکنه لاما اونو بخوره!!!! تازه بعدشم کلی به لامای بیچاره چشم غره رفتی قرب...
12 مهر 1393

مسارفت مهشد(قسمت آخر)

بریم سراغ ادامه خاطراتمون 1393/05/15 عزیزدلم سه سال ونیمه گیت مبارک الهی همیشه پیروز وبهروز وسلامت باشی خیلی خوشحالم که من وبابایی همدلیم،خیلی خوشحالم که برای ثمره ی عشقمون حسابی ارزش قائلیم وخیلی خوشحالم که خدای مهربون توروبه ما داد پسرک مهربونم درسته عاشق وگردش ومسافرتی ،درسته توی صحنهای حرم انقدر بدو بدو میکنی که آدم کیف میکنه ولی بالاخره ما باید به فکر تو هم باشیم وتفریحات کودکانه هم داشته باشیم. امروز روز توئه عروسکم من:محمدرهام دوست داری کجا بریم امروز؟؟ محمدرهام: باغ بَش من:دیگه کجا؟ محمدرهام: باغ بَش من:فقط باغ وحش؟ محمدرهام: نه!!!!!!!!جوجه پَرَندَگا...
12 مهر 1393