رهامم

اون دوتا مست چشات منو خوابم میکنه         

                                           ذره ذره اون نگات داره آبم میکنه

داره میمیره دلم واسه مخمل نگات

               همه رنگی رو شناختم من با اون رنگ چشات

نفسم

نوشته شده در يکشنبه 21 / 2 / 1393ساعت 22:44 توسط ღمحمدرهام ومامان سمانهღ

شنبه 1394/08/02

اصلا پستای غمگین رودوست ندارم، انقدر که دلم نمیخواد براشون عنوان بذارم ،بی عنوانم خودش یه عنوانیه

نیست؟؟

دیروز تولد مامی جون بود ولی چون عزادار بود براش جشن نگرفتیمغمگین

امروزم عاشورابود وبردمت تا مراسم تعزیه روبه رسم هرساله ببینی،ولی به شدت پشیمونمگریهخیلی روت تاثیر گذاشته وهمش برای امام حسین ویاراش غصه میخوری،دائم ازم سوال میپرسی وناراحت میشی.

مخصوصا توی این مدت که همشم توی عزا بودیم ومدام گریه زاری دیدی،قربونت برم که انقدر مهربونی تا اشک میریزم میای دلداریم میدی ومیگی غصه نخور بابابزرگ پنجشنبه ها میاد پیشمونغمگینخیلی برام عجیبه حرفت چون اصلا راجع به این موضوع باهات صحبت نکردم.من همیشه میگم قلب پاک بچه ها با خدا درارتباطه،همیشه میگم از حرفهای بچه هانباید ساده گذشت وگذاشت به حساب بچگیشون بچه ها انقدر روحشون بزرگ وپاکه که از غیب هم اگاهن.

متاسفانه مراسم خاکسپاری بابابزرگ روهم دیدی،کسی نبود که شما رو پیشش بذارم ونبرمت سرمزارم به بابایی گفتم شما روببره تو امامزاده تا مراسم رو نبینی ولی بابایی که خودشم خیلی بابابزرگ رو دوست داشت نتونسته بودازمراسم بگذره ومتاسفانه شما کامل مراسم رودیدی ومغزت شد پرازسوال که برای سنت به شدت سنگینه.

گاهی اوقات یهو میزدی زیرگریه ووقتی بغلت میکردم میگفتی:ولم کن بذار برای بابابزرگم گریه کنم.

ازم میپرسیدی:

چون بابابزرگ غذاشو نمیخورد گذاشتینش زیراون همه خاک؟؟

یاوقتی بهت میگفتم بابابزرگ میاد پیشمون عروسکم غصه نخور

میگفتی:نخیرنمیاد!!!!!چطوری از زیر اون همه خاک بیاد؟؟

خلاصه که علیرغم میل باطنیم وبرحسب جبر شرایط خیلیییییییییی زود با معنای مرگ آشنا شدی ماه من.

عکسهای روزعاشورا

عاشورا

 

عاشورا

به شدت اصرار داشتی من از این شیر عکس بگیرم.

عاشورا

 

وقتی فهمیدی بابابزرگ فوت شده پرسیدی:

بابابزرگ رفته پیش مرتضی پاشایی؟؟

گفتم:بله

روزعاشورابعد از تعزیه پرسیدی

امام حسینم پیش بابابزرگه؟؟

بغض کردم،حتما هست پسرکم امام حسین مرید وچای ریز مراسمش رو تنها نمیذاره.

 

هشتم آبان چهلم پدربزرگ بهشتیم بود وهفته بعدشم چهلم باجناقش.

 

پدربهشتی

قاسم اقا درست پنج روزبعد از بابابزرگ به علت حمله قلبی فوت شد.به گفته ی پسرش خیلی غصه ی بابابزرگ رو میخورده وبی تاب بوده ومدام از خاطرات مشترکشون میگفته.

روحشون شاد وغرق نورورحمت الهی

بعد از مراسم قاسم اقا رفتیم خونشون وبا یه درخت خوشگل خرمالو مواجه شدیم.

میگفتن قاسم آقا گفته 6 تا بچه م یه طرف درخت خرمالوم هم یه طرف.ورسما اعلام کرده درختشو از بچه هاش بیشتر دوست داشته.

آقاحمید(پسرشون)میگفت پارسال که درخت روبه خشکی وزوال بوده یه فردی رو آورده پای درخت ساز زده وخونده تا درخت احیا بشه تمام این مدتم خودش دست به درخت زده بوده وبراش ارزوی بهبودی میکرده.

عجب دنیاییه اونوقت امسال که درختش به این قشنگی بارداده بود وشاخه هاش نزدیک زمین بود،خودش نبود!!!!

آقاحمیداز سریه شاخه کند ودادبهت وگفت که خرمالوهاشو جدا نکن وبذارش توافتاب هروقت رسید بخورشون.

تمام اون مدت که شاخه دم پنجره مون بودیادش بودم،یاد دوروزقبل ازفوتش که به من گفت:

تو جوونی،انقدرگریه کردی ببین چه شکلی شدی،چرا انقدرلاغر شدی؟؟

خلاصه نگرانم بود.

روحشون قرین شادی

برای شادی روحشون فاتحه مع الصلوات

خلاصه خرمالوها رسید ودلبرکم چیدشون

خرمالو

 

خرمالو

نوشته شده در سه شنبه 1 / 10 / 1394ساعت 13:49 توسط ღمحمدرهام ومامان سمانهღ |

قراربود از اول مهر بری مهدکودک ستاره های درخشان ولی به دلیل مسائل غمباری که داشتیم خونه نبودیم واین قضیه موکول شد به دوازدهم مهر .

قدمهات درراه علم ودانش استوار کودک مه سیمای من.

یه کودک خوشگل با یه ژست زورکیخندونکمیشه این شکلی

 

مهد

 

روز اول که رفتی مهد روزجشنتون بود وکلی بهت خوش گذشته بود.

 

قربونت برم دانشگاه رفتنت رو ثبت کنم ماه مادر

ادامه مطلب

نوشته شده در سه شنبه 1 / 10 / 1394ساعت 10:54 توسط ღمحمدرهام ومامان سمانهღ |

سلام ماهکم

 

سلام دوستان گل که درنبودمون جویای حال واحوالمون بودین.

ازمرداد حال بابابزرگم ناخوش بود وهمش بیمارستان بود.

ولی بود،حضورداشت،مهرش از چشمای بی حالشم حس شدنی بود.

بودوکنارش کلی خاطره هم بود.

یکم مرداد روز عقدآسمونی دایی جان وزندایی بود،شانزده مردادزندایی مهدیس رو پاگشاکردیم وبابابزرگ مهربونم زنگ زد ومعذرت خواهی کرد که نتونسته بیاد.

از اون روز عکسی ندارم ،از این کوکی ها هم زندایی جون عکس گرفته.

پاگشا

22مرداد حنابندون اقا سعید برادر زندایی مهدیس بود و28 هم عروسیش.

 

26 مرداد هم روز دختر بود وما برای زندایی جانمان کیک پختیم.

وقتی پاهای کوچولو به کمک دستان کوچولو میان تا توانی برابر با توان همزن ایجاد بشه.

د

 

د

 

د

24 مرداد هم رفتیم خونه ارشان جون دوست بهمنیت ودیدارها تازه شد.

 

قرار

باقی عکسها درادامه مطلب

ادامه مطلب

نوشته شده در سه شنبه 17 / 9 / 1394ساعت 13:00 توسط ღمحمدرهام ومامان سمانهღ |

ملکوت اعلی کجاست؟؟؟

 

 

همان جایی که درانتظار پدربزگ مهربانمان است.

خاک ظرفیتت را بگستر،فردا مرد بزرگی را پذیرا هستی.

 

 

خدایااااااااااااااااااااااااااااااااا

نوشته شده در شنبه 28 / 6 / 1394ساعت 22:06 توسط ღمحمدرهام ومامان سمانهღ |

سلام برجمعه،سلام برصاحب روزش

سلام برخوانندگان روشن وخاموشچشمکسلام بروبگذران عزیز

 

این روزهاحالمان خوش نیست!!!!

 

پدربزرگ مهربانمان ناخوش است وبا بیماری میجنگد،نیمه شبی اشک وغصه امانم را بریده،

دل شکسته ام

دل شکسته از دیدن اشکهای بی امان مادر که حال خودش هم این روزها خوش نیست!!!

 

دلداریهایی که صحه میگذراند بردل خونم از رنجی که پدربزگ میکشد.

 

خدایا قلبش را که جایگاه خودت هست به حق خانه ات

ریه اش را به حق نفسهایی که با ذکر ویادت فرومیبرد وبازمیفرستدبه حق اسمهای اعظمت

وکلیه هایش را به حرمت داستانهایی که برای پاکسازی نفسمان برایمان نقل میکرد،ازسموم پاکسازی کن.

خدایا دست پدربزرگمان رارها نکن

 

خدایا برزگمرد پاک زندگیم را به تو میسپارم وائمه وفرستاده هایت را به حرمت عشقی که دردل بزرگش دارند قسم میدهم که دراین شب جمعه عزیزواسطه شوند وسلامتی برایش مسئلت کنند.

 

یا امام رضا زائردائمی میلادها وشهادت هایت را فراموش نکنی!!

دوست من خواننده ی وبلاگی من

دعا برای سلامت محبوب دلهایمان را از قلب پاکت التماس دارم.

نوشته شده در جمعه 13 / 6 / 1394ساعت 1:55 توسط ღمحمدرهام ومامان سمانهღ |

سلام به روی ماهت         به چشمون گردلی وسیاهت

اصولا یکشنبه ها بابایی سرکاره واصلا امکان نداره مابتونیم یک گردش یکشنبه ای داشته باشیم ،ولی به لطف محل کار بابایی این روهم تجربه کردیم که یک یکشنبه ی خاص ویک کنارهم داشته باشیم.

با همکارای بابایی وخانواده هاشون همگی مهمون شرکت بودیم ویه اردوی خانوادگی ناب رو تجربه کردیم.ازهمین تریبون از مسئولان ودست اندرکاران بسیااااااااارسپاسگذاریم.

واما تو عشقکم

اگرتمام رودها مرکب شوند وتمام پرهای پرندگان قلم وتمام سنگهای دنیا لوحی شوند برای ثبت نام قشنگ وبا مسمایت

بازهم ذره ای از عشق وجودی من به تورا به تصویر نخواهند کشید.

دوستت دارم ثمره ی عشقم

اردو

 

ادامه مطلب

ادامه مطلب

نوشته شده در سه شنبه 27 / 5 / 1394ساعت 12:49 توسط ღمحمدرهام ومامان سمانهღ |

1394/04/28

قربون خدایی که بعد هر غم شادی عنایت میکنه،وبه راستی خدا بزرگتر از آن است که وصف شود.

خدا روزایی که ما از تیر تا نیمه های آذر 93 داشتیم رو نصیب هیچ کس نکنه حتی کافر.

وحالا توی تیر 94 داره بهترین روزهامون رقم میخوره،خدایا همیشه لطفت شامل حال ما بوده وهست،انشالله روزهای پیش رومون رو همیشه با شادی وسلامتی توامان کنی.آمیــــــــــــــــــن

توی زمونه ی عشقبازی وتکنولوزی دایی جان شما کاملا سنتی ازدواج کرد وشکر خدا یه همسر خوب با خانواده متشخص ومهربون نصیبش شد.وچنان عشقی به دل هرجفتشون افتاده که شیرینترین عشقبازی حلال دنیا نصیبشون باشه انشالله.

از نیمه های ماه رمضون مراسم خواستگاری انجام شد وسرانجام درتاریخ 28 تیر ومصادف با عید سعید فطر بله برون انجام شد.

بله برون وعقد

 

ادامه درادامه

ادامه مطلب

نوشته شده در شنبه 10 / 5 / 1394ساعت 11:36 توسط ღمحمدرهام ومامان سمانهღ |

1394/04/06

بالاخره شنبه ی موعود رسید وعشق جاویدم 33 ساله شد.

صبح شنبه باهم رفتیم سوپرمارکت تا خامه بخریم برای گاناش روی کیک که دیدم شما رفتی ویه کیک عروسکی آوردی دادی تا من حساب کنم.

بعد از ورودمون به خونه رفتم برات شیر اوردم تا کیک مورد علاقه ت رو بخوری ولی شما گفتی:

نه!!!!!!!

من اینو خریدم بذاریم روی کیک بابایی وبادکنک بدیم دستش تا بابایی از دیدن کیکش شاد بشه،لذت ببره.

واینگونه دیزاین کیک امروز به دستان شما رقم خورد.

تولد بابایی

 

تولد بابایی

 

تولد بابایی


دنیا یعنی لبخندهردوی شما،برایم بمانید وبخندید عزیزانم

نوشته شده در شنبه 10 / 5 / 1394ساعت 10:20 توسط ღمحمدرهام ومامان سمانهღ |

1394/04/04

افطاری رفتیم خونه ی مامانبزرگت اینا واز قضا همه هم اونجا بودن شب که میخواستیم برگردیم کلی گریه وزاری کردی که بمونیم ماهم موندیم.

خیلی هم خوش گذشت وتا صبح هم با زنعمو ودخترا حرف زدیم وشما هم تا پنج صبح بیدار بودی آخرم به زور گذاشتمت روپام وبا بدبختی خوابوندمت.

اونم چه خوابی؟؟؟!!!!!!!تا کوچکترین صدایی میومد میپریدی ومیگفتی :

بچه ها بیدار شدن؟؟

بریم بازی؟؟

خیلی دلم برای تنهاییت میسوزه،از شادیت شاد میشم ولی از این حالت آشوبی که دردرونت با دیدن بچه ها هویدا میشه غمگین میشم.

خب بگذریم دغدغه ها ومادرانه های من انتها نداره!!!!!!!

جمعه پنجم تیر شد وبه پسشنهاد اطرافیان رفتم کیک بخرم تا بعد افطار برای بابایی تولد بگیریم ولی با دیدن کیکها منصرف شدم وتصمیم به پخت گرفتم،کلی وسایل خریدم وبرگشتم ورفتم مشغول کیک پزی شدم.

بچه ها مدام میرفتن سریخچال وبه کیک نگاه میکردن ومیگفتن زندایی کیک رو نمیاری؟؟

انتظار براشون خیلی سخت بود!این شد که بلافاصله بعد افطار بساط تولد رو راه انداختیم والبته ناگفته نماند که صاحب تولد چشم از تلوزیون ومسابقه ی والیبال برنداشت.

ادامه درادامه

ادامه مطلب

نوشته شده در سه شنبه 16 / 4 / 1394ساعت 15:02 توسط ღمحمدرهام ومامان سمانهღ |

اول تیر تولد خاله سارا بود که چون روزه بود نرفتیم خونه شون ولی حریفش نشدیم ودوم تیر که تولد پدرجون بود رفتیم خونشون وبرای جفتشون تولد گرفتیم.

درضمن اصلا حال نداشتم بریم آب پاشونک به امید آب پاشونک بعدی

تولد

ادامه مطلب

نوشته شده در سه شنبه 16 / 4 / 1394ساعت 13:58 توسط ღمحمدرهام ومامان سمانهღ |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 33 صفحه بعد
Winnie The Pooh - Winnie